رویای گمشده

نفسم بوی تووووووووو  را می گیرد هرقت اه میکشم

از نبووووووووودنت

 

 

بالاخره تموم شد کنکوووووور

ای خدااااااااااا راحت شدم

فقط محتاجیم به دعا....

(((((((((((((لطفا بگید برای پست بعدی چی بزارم)))))))

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۳ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط رویا.ح نظرات () |

چه قدر اسون باهات غریبه شدم....

 

مگه پشت سرم چیزی شنیدی!!!!!!؟؟؟

 

عکسای بازیگران مورد علاقه ام رو گذاشتم ازهرکدوم که خوشتون اومد بهم بگید عکسای بیشتری بزارم  برید ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٩ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط رویا.ح نظرات () |

این دنیای کثیف و لعنتی 

عشق هم  دارد !!!!!!!!

 

نمیبینی نام مجنون را بر بیدی نهاده اندکه برسر هر خیابان با باد هر هوسی میلرزد!!!!

 

بین این همه کلماتی که تو این دنیا وجود داره شم کدوم کلمه رو بیشتر دوس دارید

 

لطفاااااااااااااااااا بگیددددددددد

 

یه چند تا عکس.....شاید قشنگ


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٠ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط رویا.ح نظرات () |

حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشتسیب نداشت

"جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

سیب نداشت

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۸ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط رویا.ح نظرات () |

سلاااااااااااااااااااااااااااام دوستای گلم

 

مبارک مبارک مبارک عید سال نو شما مارک

 

تعطیلات خوش بگذره(من که میرم مسافرت)

 

خداحافظ

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط رویا.ح نظرات () |

ناباورانه قدم هایش رانظاره می کردم که اروم اروم دور ودورتر میشه دلم میخواست فریاد بکشم ن...رو

 

فریاد بزنم ب...مون اما افسوس که هیچ وقت پشت سرش رو نگاه نکرد تا فریاد چشمانم را بشنود.

راستی یه چند تا عکسم گذاشتم برید ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط رویا.ح نظرات () |

سلاااااااااااااااااااااااااااااام

به در خواست بعضی بروبچ دوباره عکس های  emo l0veگذاشتم

اوووووووووووووووووکی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

راستی ولنتاین مبارررررررررک


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط رویا.ح نظرات () |

 

سلااااااااااااااااااااااااااااام بروبچ

 

امروز تازه وقت پیدا کردم تا بیام اپ کنم می خوام امروز براتون چند تا عکس

 

 

emo love

بذارم امید وارم خوشتون بیاد اگه تکراری بود به بزرگی خودتون ببخشید راستی بهم بگید که برای پست بعدی چه عکسایی بذارم

 

راستی برید ادامه ی مطلب

ر

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط رویا.ح نظرات () |

سلام دوستای گلم 

به خدا یکی منو کمک کنه من الان تو وادیه حیرتم

به خاطر بی حرمتی به عاشورا که اومدن دست و رقص و سوت زدند که شکی نیست حالا بیا بگرد دنبال پرتغال فروش که اینا کیا هستن؟؟؟؟؟

طرفدارای میر حسین می گن اینا کاره احمدی نزادی هاست که می خوان بگن ماها این کارو کردیم و احمدی نزادی ها هم برعکسش رو میگن

ولی اینو بگم تو اون روز دست کم چه قدر ادم به دست این بسیجیا کشته شد وخودشون می اومدن این اسفالت ها رو می کندند و به طرف مردم پرتاب می کردند و خیلی کارای دیگه

....

والانم که این احمدی نزادی ها که می خوان راهپیمایی کنن اینو می خوام بدونم که خودشون تو زمان انتخابات 8 سال پیش اومدن یه عده بچه بسیجی ها توروز عاشورا اومدن یه عده رو اجیر کردن که جشن راه انداختند که این کار اقای خاتمی بوده اون وقت حکومت اصلا هیچی نگفت حالا همین الان دارن این کارارو تقصیر موج سبزی ها می دونند

که این کارا از سوی منافقین بوده

 

و علت همه ی این کارا تقصیر خود نظام هست که باعث شده چنین اتفاقی بیافته

حالا خربزه خوردند(تقلب کردند)باید پای لرزشم بشینند اگه همون اول انتخابات رو باطل اعلام می کردند دیگه این بیگانه ها حق دخالت نداشتند و این بی حرمتی رو هم نمی کردند

واقعا حرف درستی نمی زنم؟؟؟؟؟؟؟؟خودتون بگید

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط رویا.ح نظرات () |

بهتون این ایام و همچنین وفات ایت الله منتظری رو تسلیت می گمناراحتمن امسال کنکووووور دارم یه دعایی هم واسه ما کنید

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٩ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط رویا.ح نظرات () |

 

 

 

 

میگویند در دوران قدیم، سربازی عاشق دختر بازرگانی شده بود. مدام در پی استفاده از هر فرصتی برای ایجاد رابطه دوستی با او بود. در نهایت، دختر شرطی گذاشت و به سرباز گفت: «اگر ١٠٠ روز زیر پنجره اتاق من بنشینی، با تو ازدواج خواهم کرد

».

میگویند سرباز، صندلی خود را فردای آن روز زیر پنجره خانه دختر قرار داد. آفتاب آمد. او نشسته بود.

 

باران گرفت. او نشسته بود. تاریک شد. او نشسته بود. صبح و شام روی آن صندلی نشسته بود و روزشماری میکرد

.

روز اول، دوم، سوم، دهم، بیستم، نود و ششم، نود و هفتم، نود و هشتم و نود و نهم

 

.

روز نود و نهم، سرباز آرام بلند شد. صندلی خود را برداشت و رفت و دیگر هیچگاه آنجا پیدایش نشد

 

.

میگویند سرباز از آنجا رفت تا همیشه خیال کند که اگر یک روز دیگر می ایستاد، میتوانست

 

عشق

دختر بازرگان را از آن خود کند. سرباز اگر میماند، ممکن بود در روز صدم معلوم شود که وعده دختر بازرگان، دروغی بیش نبوده است

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٦ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط رویا.ح نظرات () |

نظرتون   اخر دل نوازان چه اتفاقی می افته؟؟؟؟؟؟

ببینیم حدس کدومتون درست در می یاد


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٥ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط رویا.ح نظرات () |

  ..کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید.تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی..منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی دو تا دستتم دورم حلقه کردی..بهت می گم چشماتو می بندی؟ میگی اره بعد چشماتو می بندی..بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم .می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع یه ضربه عمیق. ..

نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می گی..من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه..

محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم.. می بینی نا منظم نفس می کشم.

.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم.. می بینی دیگه نفس نمی کشم.چشماتو باز میکنی می بینی من مردم.. می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن

از تنهایی مردن.. از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود ارومه اروم... گریه نکن دیگه.. من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.. گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه..

 

 

 

 

 

 

 

قصه گفتن.. یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن

 

 

بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی ..نمیدونی من تیغ رو

از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی خون فواره می زنه..رو سنگای سفید

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٢ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط رویا.ح نظرات () |

 

دروغ می گفت دیگری را دوست داشت

.

بارها گفتم دوستم دارم؟

گفت:آری

تا دیری خاموش بودم. ولی آخر از پای شکیب افتادم و گفتم

راست بگو تو را خواهم بخشید آیا دل به دیگری بستی؟

گفت نه؟

فریاد زدم.بگو راستش را هر چه هست تو را خواهم بخشید و از گناهت هر چند سنگین باشد خواهم گذشت

عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمد و گفت

مرا ببخش... دیگری را دوست دارم

گفتم:حال که سالها تو بمن دروغ می گفتی این بار هم من بتو دروغ گفتم

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٢ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط رویا.ح نظرات () |


Design By : Night Skin